با بچه ها رفتیم پزشکی قانونی برای تشریح جسد ...
وحشتناک نبود ... عین واقعیت بود .... و من آموخته ام که پذیرای حقیقت باشم ، چه خوب ... و چه بد....
«زندگی چیز ناشناسی نیست هر چه اعجاز می کند آن است
گرچه همواره مثل یک تردید در فراسوی نقش پنهان است
زندگی گاه مثل یک لبخند بهر بودن ، بهانه می بخشد
زندگی گاه مثل یک تردید وسعتی بی کرانه می بخشد
زندگی مثل برق می آید بی امانش شکار باید کرد
زندگی مثل برق خواهد رفت گر ندانی چه کار باید کرد ...»*
...........................................................................................................
* علی رضا کاربخش

بدون شک هر کدام از ما که تا به حال سری به مهرشهر کرج زده باشد، در بدو ورود متوجه تغییر ناگهانی و کاملا" محسوسی در رطوبت و دمای هوای آن شده است...
از ریل قطار که گذر کنی ، به ناگاه احساس آرامش اعجاب انگیزی به انسان دست می دهد . که با کمترین تردیدی می توان آنرا مدیون باغ پر از درختی دانست که به باغ سیب معروف است ...
باغی با بیش از سیصد هکتار وسعت و هفتاد هزار اصله درخت میوه شامل گلابی ، سیب ، هلو ، گردو و آلو ، که یکی از جاذبه های غرب استان تهران است ... و ریه تنفسی شهری به حساب می آید که یکی از شهرهای آلوده کشور معرفی شده و روز به روز لزوم پیگیری هرچه جدّی تر طرح های کاهش آلودگی هوا در آن بیشتر احساس می شود ...
محبوبیت این باغ علاوه بر فواید و ارزش بسیار بالای آن با توجه به موقعیت مکانی و تاثیرات سودمندش در کاهش آلودگی هوا و تعدیل دمای هوا ، انکار نا شدنی است . تا آنجا که در مهر ماه سال ۸۲ شورای شهر کرج پس از موافقت خود با تفکیک آن به منظور تأمین بخشی از هزینه های احداث آزاد راه تهران - شمال (!) و واگذاری مابقی آن به شهرداری (!) به سبب اعتراضات گسترده مردمی مجبور به تجدید نظر گردید و در نهایت تخریب این باغ ممنوع اعلام شده و درختان آن شناسنامه دار شدند...
با این وجود از آنجا که منابع طبیعی در هر کجا ، به هر اندازه و با هر میزان ارزش ، سدّ راهی برای توسعه اند و به هر بهانه ای در نهایت یک روز باید از میان برداشته شوند (!!!) اینبار با تصویب شورای شهر قرار است به زودی به منظور کاهش بار ترافیکی ورودی مهرشهر جاده چهار بانده ای از میان این باغ گذر کند ...
این در حالیست که به مانند هرگونه طرح عمرانی دیگر در این مرز و بوم نه تنها هیچ ارزیابی زیست محیطی در این زمینه صورت نگرفته است بلکه حتی کارشناسان ترافیک و حمل و نقل شهری نیز در این رابطه اظهار بی اطلاعی کرده اند و این بدان معناست که هیچ تضمینی وجود ندارد که با وجود پرداخت هزینه ای این چنین گزاف اصل مشکل حل شود ...
گفته می شود که این باغ بزرگترین باغ سیب جهان است ... من در مورد صحّت این ادعّا اطلاعی ندارم ... اما آیا همان آرامشی که وجود این باغ به مردم منطقه ارزانی داشته کافی نیست ...؟؟؟ آن رطوبت مطلوب و آن هوای دلچسب چطور؟صرف نظر از ثمردهی باغ که می تواند حتی مهر خاموشی برلبان کوته بینانی بزند که پیوسته به منابع طبیعی انگ بی مصرفی می زنند ...
آن هم در حالی که تخریب تنها راه نیست و به گفته رئیس سازمان پارک ها و فضای سبز شهر کرج گزینه های زیادی مطرح است ....
مگر نه آنکه ما مسلمانیم و سیره رسول و ائمه چراغ راهمان ؟
مگر نه آنکه ما پیرو دینی هستیم که خدا در کتابش قطع درختان را فساد در زمین می داند و رسولش پیوسته مردم را از این ظلم بر حذر داشته ؟
مایی که هر کجا کارمان لنگ می ماند بلافاصله آیه و حدیث و روایتی می یابیم در توجیه کردارمان ، چرا یک لحظه به یاد نمی آوریم فرموده امام صادق (ع) را که فرمود : « قطع بی رویه درختان ( خصوصا" درختان میوه دار ) عذاب سخت الهی را در پی دارد ....؟؟؟»
چرا لحظه ای فکر فردایمان را نمی کنیم ؟ چرا نمی خواهیم بپذیریم که همیشه آسان ترین راه ، بهترین راه نیست ؟

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد....
امروز ، هر چند با تأخیر شاهد باران زیبای بهاری بودیم ...
بارانی که طراوت بخش گل ها ست ... گل هایی که جواب زمینند به سلام آفتاب ...
و بهاری که یادآور جوانی و نشاط است ... جوانی طبیعت و جوانی اندیشه های ارزشمند ، اندیشه هایی که هدف های خوب و مقدّس را می پرورانند و میوه امید و پیروزی به بار می نشانند .
بهار حاصل صبر زمین است و آغاز رویش جوانه ها ، که به زمین درس سخاوت و ایثار می دهد ...
کاش مثل بهار ، پرطراوت و بی منّت باشیم و مثل زمین سخاوت و ایثار داشته باشیم...
فصل رخوت و سستی گذشت ....
بهار خیلی نمی ماند ... چند روزی میهمان ماست ... کاش میزبان خوبی برای آن باشیم ...
امروز نوبت تلاش دوباره است . تلاش برای مهر ورزیدن و با گذشت بودن ...
بیایید چون بهار زیبا ، پرطراوت ، ماندگار و در یک کلام سبز بیاندیشیم....
چون زمستان نلرزانیم... و چون تابستان نسوزانیم .... بهاری باشیم تا برویانیم ...
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد ....
استاد که داشت آئین دادرسی مبحث تجدیدنظرخواهی را درس می داد یاد شعار زیبایی افتادم که در دوران کودکی همیشه ذوقش را داشتم . و همه اطرافیان را برای تحقق آن عاصی کرده بودم ... « فارسی را پاس بداریم !»
قرار بود به مرور لغات بیگانه از زبان مادریمان زدوده شود و کلمات اصیل و شیوای فارسی جایگزینشان شود ...
که به حق این شعار هم به مانند خیلی از شعارهای دیگری که بنا بود اجرا شوند به بهترین نحو ممکن به اجرا گذاشته شد !!!!
دیگر از واژه« تئوری» از دیار کفر (!) آمده استفاده نکردیم .... در ازای آن گفتیم نظریه ...! اصلا" هم مهم نبود که دست کم ریشه هر دو زبان فارسی و انگلیسی یکی ست ( هندی _ اروپایی) اما نظریه عربی حتی ریشه اش هم با ریشه زبان ما یکسان نیست ...
دیگر نگفتیم فیلتر ... گفتیم صافی ...! نگفتیم استیناف ... گفتیم تجدید نظر ....!
و اینگونه شد که فارسی را پاسداری نکردیم ...بلکه پاسکاری کردیم ...!!!
حال که چندین سال از آن روزها گذشته ، دیگر پاسداری از زبان فارسی دغدغه ام نیست ... از اینکه شاید نیمی از لغاتی که به کار می برم فارسی نیست عذاب وجدان ندارم ... و شاید حتی گاهی تعمدا" با وجود لغت فارسی متداول ، عربی اش را به کار می برم ... ( شاید به اقتضای رشته تحصیلی ام ...)
امروز دغدغه هایم متغیر شده اند .... یکی از آنها طبیعت و حیات وحش سرزمین اجدادی ...
با این و جود همچنان ناباورانه شاهد تداوم سنت دیرینه پاسکاری ام ..!
هیچ به تجّلی این سنت ناشایست من در آوردی در روند توسعه ناپایدار در پیش گرفته شده دقت کرده اید ؟
که چگونه
آنجا که جوابی باید ، مسئولیت ها پاسکاری می شوند ... و آنجا که که اختیاری نباید ، صلاحیت ها ...؟!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
صدای زنگ تلفن...
روشنک : مردم آزار تو خواب نداری این موقع شب ؟!
دوست :می خواستم بگم برای فردا برنامه ای نریزی می خوایم با بچه ها بریم بیرون ...
روشنک :( در حال خمیازه) ببینم تو واقعا" فکر کردی من این موقع شب میشینم واسه فردام
برنامه ریزی می کنم؟!
حالا چه خبر هست ؟ کجا می خواین برین ؟
دوست : هیچی می خوایم بریم یه جایی هم ناهار بخوریم . هم یه جشن تولد کوچیک
داریم ...!!!
روشنک :وای... شوخی می کنی؟ جشن تولد من ؟؟؟؟
دوست: چه خرکیف شد... چیه دیگه خوابت نمیاد؟!
روشنک :یه چیزی فراتر از خرکیف.... هشیار هشیار شدم ! حالا چی برام خریدی؟!
دوست : تو خواب نداری این موقع شب ؟! بگیر بخواب ... تولدت مباررررررررک !
این بود شرح یکی از تبریک های بیست و یکمین سالگرد تولدم ...
از اونجایی که با شنیدن اسم کادو خواب به کلی از سرم پریده بود فرصت خوبی پیدا شد تا
در سکوت شب کمی فکر کنم ...
به اینکه آیا لیاقتش رو دارم که بعد از گذشت ۳۶۵ روز بگم یک سال بزرگتر شدم؟
به اینکه نسبت به سال گذشته چقدر تغییر کردم ؟ و چه چیزهایی تغییر کرده ...
مرور تقریبا" مفصلی از تمام چیزهایی که از این یک سال به یاد داشتم کمک زیادی بهم کرد ...
تمام تجربیات تلخ ، گلایه ها ، کینه ها و دلشکستگی ها رو دور ریختم ....
تمام خاطرات شیرین و به یاد ماندنی رو گردگیری کردم ...
و با خودم عهد بستم که در سال آینده کمتر اشتباه کنم و بیشتر مفید باشم ...
آخرین چیزی که بهش فکر کردم این بود که این اصلا" عادلانه نیست که هیچ کس در
فضای مجازی ندونه که امروز چه رو زمهمی برای منه ، و اینطور شد که تصمیم گرفتم سنت شکنی کنم و خودم برای خودم تولد بگیرم ...!
البته تولد گرفتن در فضای مجازی و واقعیت یک تفاوت اساسی داره و اون اینه که اینجا کادو دادن اجباریه !
و نه تنها اجباریه بلکه نوع کادو رو هم خودم از قبل تعیین کردم !
" یک نصیحت "
دوست دارم هرکس با توجه به تجربیاتش یک نصیحت به من بکنه ... هدیه ای که فکر می کنم
ارزشش صدها برابر هدایای با ارزش مالی باشه ...
پیشاپیش از هدیه های ارزشمندتون سپاسگذارم ...![]()
داشتم درس می خواندم ...
حواسم بود و نبود ... یاد تعطیلات نوروزی ... گلستان ، میانکاله ، مازندران...
رانندگی در دشت ناز ... بازی کردن با قورباغه های زاغمرز و بعد در به در دنبال شیر آب گشتن برای شستن دست های قورباغه ای...!
به خودم آمدم ، دوباره حواسم را جمع کردم .
«انریکو فری» ، از سردمداران مکتب تحققی ( اثباتی) ، بنیانگذار جامعه شناسی جنایی ، مهم ترین تألیف او « افق های تازه در دادرسی جنایی » ... معتقد بود :«.....جنایت مطرح نیست ، بلکه وجود جانی ست که مطرح است . بنابراین علاوه بر طبقه بندی سنتی جرایم به جنایت ، جنحه و خلاف ، باید به طبقه بندی مجرمین نیز اقدام نمود ...»
یاد بازی های دوران کودکی افتادم . کلاغ پر... گنجشگ پر... و مرّبی مهد که از من پرسید تو چرا بازی نمی کنی ، و من که جواب دادم چون به نظرم احمقانه است !
حالا اما ... کم کم دارم این بازی احمقانه را یاد می گیرم .
جنگل ابر پر... خجیر پر... سرخه حصار پر... میانکاله پر... تالاب انزلی پر...
سیرک پردیسان اما ....؟؟؟!!!
به همین سادگی ......
محیط زیست کلا" پر...
کتاب را کنار گذاشتم و آمدم که چیزی بنویسم . اول گشتی در فضای مجازی زدم ...
همه چیز گفته شده بود ... شاید خیلی کامل تر از آن چیزی که من می خواستم بنویسم ....
فجایع هر روز بیشتر از دیروز ... هر سال دریغ از پارسال ...
از خودم پرسیدم کجای کار مشکل دارد؟
اینقدر از تخریب ها و نتایج جبران ناپذیرشان گفته شد پس چرا هیچ چیز درست نمی شود ؟؟؟
نگاهی به کتاب یتیم مانده ای انداختم که افتاده بود روی تخت و باید تا شب می خواندمش ...
با تمام وجود درک کردم آنچه را که « فری » گفته بود ...
« جنایت مطرح نیست ... بلکه ......................»
به پسرم درس بدهید :
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیّاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد .
به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود .
به او بیاموزید که در ازای هر دشمن دوستی هم هست .
ادامه مطلب

امروز روز تازه ایست ، روزی که سپاس از عمق قلب ها متولد می شود و می کوشد راه خود را بیابد و بر زبان بیاید اما هیچ کس را یارای گفتن نیست .
امروز قلم مرا وا داشته تا از تو سخن بگویم ...
ادامه مطلب
روزهای اولی که وبلاگ نویسی را شروع کرده بودم با دوستی آشنا شدم که وبلاگ نویسی را آفت جمعیت محیط زیستی ها می دانست و معتقد بود که اینگونه نوشتن ها نه تنها کمکی به مشکلات فعلی نمی کند بلکه صرفا" موجب تضعیف و هدرروی انرژی این گروه به نسبت کوچک می شود . هرچند خودش هم وبلاگ نویس بود ...!!!
می گفت برای انجام یک کار مفید باید همه یکجا جمع شوند ، منافع مشترکی جدا از منافع فردی تعریف شود ، بحث و فحص و تبادل نظر شود تا در نهایت هدفی تعیین و رویه ای مشخص شود ... تا شاید بتوان کاری کرد.
روزها گذشتند و من همیشه به این فکر می کردم که چرا افرادی با عقاید واهداف مشترک اینگونه از هم گریزانند و یا حتی گاها" چشم به روی اهداف مشترک می بندند و به جان هم می افتند ؟!
باز هم روزها با همان روال کسالت آور می گذشتند و تغییری مشهود نبود تا اینکه زمزمه های یک هم اندیشی آن هم نه در فضای مجازی که در عالم واقع از گوشه گوشه وبلاگستان سبز به گوش رسید ....
زمزمه هایی که شاید می توانست نوید بخش شروع فعالیتی جدی تر و مفیدتر با سبک و سیاقی متفاوت از گذشته باشد .
اما...
ضمن تشکر و قدردانی از عزیزانی که بانی این شروع امیدبخش بودند و عرض خسته نباشید اینگونه به نظر می رسد که اهداف ذکر شده در ابتدای امر اصلا" آنگونه که انتظار می رفت محقق نشد ...
تا آنجایی که من به یاد دارم ، هدف ، آشنائی مجازی ها در عالم واقع و هم اندیشی آنان بود یا به عبارتی خودمانی تر ، یک کاسه کردن انرژی های پراکنده ...
هرچند برای من که نه به عنوان یک وبلاگ نویس یا صاحب نظرو نه برای بیان عقیده ای که تنها با هدف دیدار دوستان هرگز ندیده فضای مجازی ام به این جمع آمده بودم تجربه ای شیرین و به یادماندنی بود ، اما فکر می کنم سخنرانی در جمع گروهی که خود اهل قلم اند چندان مناسب نبود .
تصور نمی کنم آنهایی که می نویسند ، آن هم نه در روزنامه و مقاله و کتاب که در فضای باز و آزاد شخصی و مجازی چندان علاقه ای به شنونده مطلق بودن و هیچ نگفتن از خود نشان دهند .
آنها آمده بودند تا بگویند و بشنوند ...
از دردهای مشترک .... دلنگرانی های مشترک .... هدف های مشترک ... و خواست های مشترک ....
یقین دارم تک تک افرادی که آن روز در آن جمع برای شرکت در یک هم اندیشی - نه یک همایش – حضور به هم رسانده بودند حرفی برای گفتن داشتند ...که متأسفانه مجالی برای بازگویی آن یافت نشد ...
البته من به هیچ وجه منکر زحمت های کشیده شده و استفاده ای که به طور قطع نه تنها من بلکه تک تک دوستان از صحبتهای پیشکسوتان و با تجربه های این عرصه بردند نیستم اما فکر می کنم اینگونه مراسمی جز تحصیل حاصل ، چیز دیگری نمی تواند باشد ...
چرا باید دور هم جمع می شدیم و گوش به حرف های یک جانبه ای می دادیم که می شد از درون وبلاگ ها هم مطالعه کرد؟
مگر نه اینکه می خواستیم با هم و در کنار هم کاری بکنیم؟
چه تصمیمات مشترکی گرفته شد؟
کدام هدف های مشترک تعیین شدند؟
اولویت هایی که اعلام شدند کدام ها بودند؟
در مورد کدام مشکلات بحث شد؟
و ............
گزارش تصویری این همایش را در وبلاگ فرزند ایران ببینید

بر ما گذشت سالی ،
و بر زمین گردشی ،
و بر روزگار حکایتی ،
امید آن کهنه رفته باشد به نکویی و این نو همی آید به شادی ....
سال نو مبارک !
