گاهی وقتا هرچقدرسعی می کنم ذهنمو رو کارای خودم متمرکز کنم نمیشه و نا خودآگاه یک نکته هایی تو ذهنم کنار هم گذاشته میشن که میشه نتیجه هایی ازشون گرفت ولی نمی دونم درستن یا نه . و حتی نمی دونم این ایده ها رو میشه اجرایی کرد یا چون به دردسرشون نمی ارزن باید ازشون گذشت ؟!
این روزها خیابونا رنگ و بوی دیگه ای داشتن و خیلی ها سرگرم خرید هدیه و شکلات بودند برای عزیزاشون و البته خرید گل ، که میشه جزء جدایی ناپذیر ولنتاین محسوبش کرد.
از طرف دیگه تو همین روزها می شنویمادامه مطلب
صبح یک روز برفی ، بعد از مدت ها خساست آسمان ، با یک دنیا شوق کودکانه برای برف بازی مگر می شود به جای دیگری هم فکرد کرد جز آن گوشه های دنج دانشگاه ؟ که هر وقت دلت برای خودت تنگ می شود با خیال راحت می توانی به دور از چشم هر بنی بشری ساعت ها با خودت خلوت کنی.
خیلی نزدیک همان جای رویایی ، می رسم به پیرمرد حدودا" 70 ساله ای با یک لباس نازک که قسمت بالایی چکمه لاستیکی اش هم خیس است و به سختی از درختی بالا می رود .
می گویم خسته نباشید پدر جان قبلا" از درخت بالا نمی رفتین ؟؟
با خنده جواب می دهد سلامت باشی دخترم . تله میذارم برای طوطی ها !
صبر می کنم تا از درخت پایین بیاید و ظاهرا" آنقدر شبیه علامت سوال شده ام که خودش ادامه می دهد :
ادامه مطلب
می گوید خیلی ها حکایت تخریب محیط زیست و نیاز حمایت از آن را هنوز باور نکرده اند . خیلی ها هنوز فکر می کنند این حرف ها مال شکم سیر هاست ! مال از ما بهتران ! ما را چه به این حرف های لوکس و فانتزی وقتی خودمانیم و یک کوه از بدبختی ؟! تورم هست ، ترافیک ، فقر ، بی سوادی و از آن مهم تر جنگ ! مردی اگر هست و اگر هنری در اوست اینها را حل کند!
می گوید دلگیر است از این حرف ها ی تکراری و جز حسرت خوردن کاری نمی داند .
هر جا رسیده سفره دل گشوده که هان ! مردم ! بدانید ...این حرف ها لوکس نیست . غربی نیست . ابدا" هم تنها در انحصار روشن فکران نیست !
و آنقدر تأکید و پافشاری کرده که مسموم اندیشانی همچو ما اشتباها" شنیده ایم :
ادامه مطلب

