تبليغاتX
زیتون - یک نام آشنا ...
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
یک نام آشنا ...

امروز روز تازه ایست ، روزی که سپاس از عمق قلب ها متولد می شود و می کوشد راه خود را بیابد و بر زبان بیاید اما هیچ کس را یارای گفتن نیست .

امروز قلم مرا وا داشته تا از تو سخن بگویم ... که پاکی روح تو و آرامش وجدانت در خوشبختی شاگردانت به اثبات می رسد .

ای مهربان من به تو خو گرفته ام ... به نگاه کردنت ، به سخن گفتنت و به تلاش کردنت .. و اعتراف می کنم زیباتر از لحظه هایی که برای تفهیم مطالب می کوشی وجود ندارد.

اینک به پاسخ قلبت می روم به امید آینده ای روشن و تابناک که همیشه دعاگوی تو هستم ... آرزو می کنم همیشه بمانی ، که می مانی ... چون محبت هرگز فناشدنی نیست ...

تو خود گفته ای که موفقیت من بهترین پاداش توست . پس به خاطر خشنودی تو آنقدر می کوشم تا در مبارزه با جهل به قله پیروزی برسم و بربلندای آن قله بایستم و بر صحنه آسمان روشن بنگارم که پیروزی ام رامدیون کسی هستم که مقامش والا و نامش پرمعناست.

 کسی که نامش معلم است ، یک نام آشنا ....

آری بگذار امروز به پاس دقایقی که برای من صرف کردی برایت از یافته هایم بگویم ... از خاطرات شیرین و لذت بخشی که از تو در روح و جانم باقی مانده است ... از پرتوهای مهر ... از جهش های فکر ... از چراها و چگونگی ها یی که در متن زندگی پاسخ می گیرند ...

اکنون ادامه می دهم راهی را که تو آغازگرش بودی .... من می روم تا به اوج قله های افتخار ... و تو می روی که سپید کنی موهایت را ، و خمیده کنی قامتت را ، و ادامه دهی راه انبیاء را ...

خوشم به خوشی تو ، و مفتخرم به شاگردی تو ...

                                                               پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد ...

این بود قسمتی از نامه ای که در دوران کودکی برای یکی از معلم هایم نوشته بودم ...

و اینک ، تقدیم به تمام عزیزانی  که از آنان آموختم...

نوشته شده توسط روشنک شهبازی در 22:6 | | لینک به این مطلب