شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
سواران اسب های چوبین ...هدف های دور...!!!
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
.
.
.
تا به حال هیچ به دیکتاتورهای درونمان توجه کرده اید؟!
آنهایی که خیلی وقت است ما را از آنچه که هدف غایی خود قرار داده بودیم دور کرده اند ؟
فکر می کنید چند وقت است که به هر چیزی اندیشیده ایم جز آنچه که می بایست ؟
مدت هاست که می خواهیم بهترین باشیم .... بی توجه به آنچه که در ابتدا در نظرهایمان بود .
اوایل آمده بودیم که امانت آیندگان را محافظی باشیم ....
به ناگاه اما ... آن حسی که نمی بایست بیدار شد .... همان حس قدرت طلبی ... زیاده خواهی ... تک روی ....
کم کم فراموش کردیم که چه می خواستیم ... مهم این بود که بهترین باشیم ... پیشرو باشیم و از آن مهم تر متفاوت باشیم ...!
یکه تازی دغدغه مان شد ....
دوست نداشتیم با دیگران هم صدا شویم .... یادمان رفت هدفمان ... و شکل گرفتند هدفهایمان ....
منافع مشترک عمومی جایشان را به منافع اختصاصی دادند و اینگونه شد که به غلط اراده عمومی را با اراده همگانی که جز حاصل جمع اراده های فردی نیست مترادف انگاشتیم و یادمان رفت هیچ کس نمی تواند در خدمت دو سرور باشد ....
و آنقد ربه راه دل بسته شدیم که هدف از یادمان رفت .... !
دیگر خیلی هایمان نه حامی محیط زیستمانیم و نه دلسوز آن ...
در موردش می نویسیم چون به این نوشتن ها خو گرفته ایم ... عادت کرده ایم .... نه آنکه هنوز ثابت قدم باشیم !!!
چند وقت است که فقط برای خودمان می نویسیم بی آنکه امید تاثیر داشته باشیم؟!
دقیق نمی دانم کجا ... اما جایی خواندم :
« یک قطره آب تنها یک قطره آب است ... اما وقتی که دو تاشد دو قطره آب نیست ... چیزی فراتر از آن است ....»
قطره قطره راه به جایی نبرده ایم ... اما آیا اگر بزرگتر شویم ...؟؟؟!!! اگر دریا شویم ....؟؟؟!!!
معادله دشواری نیست ....
یک قطره آب + یک قطره آب = یک قطره بزرگتر آب ( نه دو قطره آب! )
نوشته شده توسط روشنک شهبازی در 10:39 | | لینک به این مطلب
